مثل تموم عالم حال منم خرابه .... خـــرابه
مثل تموم بخت ها ٬ بخت منم تو خوابه ... تــو خوابه

خودم (قدس)

یه تلویزیون نو خرید !

خوبی آلزایمر اینه که هر روز با آدم جدیدی آشنا میشی
(رونالد ریگان)
Spam میفرستم ٬ پس هستم ...
و همچنان این زندگی نکبت بار را میکنم !

سکوت ٬ فریاد من است !


چاپ امین نیز ٬ چاپ آگهی ترحیمی با تاریخ فوت آینده با طراحی که خود مُرده کرده بود .
عکس روی آگهی با چهره فرد سفارش دهنده تطبیق دارد.

مسجد را برای برگزاری مراسم مناسب نمیدانسم ٬ اما چه کند درویش بینوا ... ؟
پ.ن ۱ : تا به حال کسی با سنگ قبر و آگهی ترحیم خودش ( که طراحی خودش نیز باشد ) عکسی داشته ؟!...
پ.ن ۲ : الان میتونم مشاور خوبی برای کلیه مراسم کفن و دفن و ترحیم باشم .



پ.ن ۱: کاش تمامی دنیا سیاه و سفید ( و یا حداقل Grayscale ) بود ...
دوره عشق بازی با رنگ ها دیگر گذشته

پ.ن ۲: هم خوانی نام پست با نوشیدنی معروف اسکاتلندی و فیلم هندی از عهده من خارج بود.

من هم حالا شدم مثل اون پازل ده هزار تکه آسمون صاف که حالا ریخته به هم و تازه یه تکه هاییش هم گم شده ( هیچ لکه ابری نیست که بشه کنار هم چیدش ) و باید تا ابد همینطوری ولش کنی!
البته ابد زیاد دور نیست ...
او میگفت خدا زنِ و تنها ۷ روز در ماه ...
اما این بار یا دوره ریخته به هم و یا مرد هست و به تُــــــِش گرفته همه چیزُ!


و ازدواج ٬ مثل سیگار بعد از عرق ...
پ.ن : چند روزیست که قلبم به شدت درد میکنه ...

پ ن: بعضی جاها حساب نشدن به ... دیگران و حتی به اندازه اپسیلونی باعث آسودگی خاطر میشه !
پ ن:" ألآ بذکر ِالله تَطمئِنَ القُلوب " این جا دیگه مصداق پیدا نمیکنه !
وقتی که کسی یادی از تو نکند ٬ باعث آرامش دل است .

هر روز وقت و بی وقت به بچه های کوچکی برخور کنی که تا به حال خیلی کمتر دیده میشدن .
پسرک های فال فروش برای گشایش بخت
(شاید تو این دو روز خیلی از آن ها دیدم - در مکان هایی که کاملاْ نامرتبط بود)
پسرک دعا فروشی که به زرو میخواست به من دعای به قول خودش نگهدارنده بده !
شمع فروشی که با خرید شمع هاش و سوختن آن ها ماشین و خونه و ... به آدم هدیه میکنه !
دیگر دعا فروشان برای رسیدن به زندگی ایده آل روزمره و ...

پ ن ۱: اونا اگر هندی دارن بهتره بکنن در پند خودشان که از این وضعیت اسف بار نجات پیدا کنن !
پ ن ۲: چیزای نگهدارنده زیاد شنیده بودیم اما دعا ؟!
این خوبه که آدم در دوران حیاتش آگهی ترحیمش و میبینه !
یا خودش اون رو طراحی میکنه. اما با این فرصت کم فکر کنم خیلی دارم روی اون و طراحی سنگ قبر وقت میذارم!
اگر خودشون داده بودن که بیتَر بود . من هم این همه نمیخواست با این نرم افزارای کوفتی ور برم تا یه چیز گندی اما دلخواهم توش در بیاد! 

مکان : شهر حجاب زهرا
زمان : .... ( تاریخ شو دقیق خاطرم نیست )
اتاقکی به اندازه یک تنهایی و دری فلزی که رو به داخل باز میشد که برای هر بار ورود باید خم میشدی .
دری که رو به حیاطی کوچک که آسفالت شده بود .
دو طرف حیاط را دیوارهایی با آجرهای گری که به صورت نامنظم روی هم چیده شده بودند تشکیل میداد .
یه دیواره ٬ یه دیواره که پشتش هیچی نداره ! و دیواری که واقعاْ پشتش هیچی نبود .
و حوضی سیمانی به اندازه یک قدم که سینک ظرفشویی محسوب میشد و همیشه یخ بستن آن در زمستان خاطرم هست .
زمانی که برای شستن ظرفی که میخواهی در آن تخم مرغی بپزی ٬ باید دقیقه هایی را صرف کندن یخ از روی اسکاچ و ظرف صرف میکردی و کم کم مشامت با اون بوی گند سیمیت آشنا میشد .
همه ی زندگی همین بود .
روزهایی را که دور از خانه بدون این که کلاسی داشته باشی آن جا سر میکردی !
در گرما و سرما .
و تنها خنک کننده گردش نسیمی بس گرم در اتاق بود و قتی درب کوچکی فلزی اتاق باز بود و نور خیره کننده آفتاب به طرفی از این اتاق ۹ متری رخنه میکرد که به طور کامل آن جا را مسدود کرده بود .
اتاقی که دیوارهایش را با رنگ صورتی نقش زده بودم . صورتی مسلولی که تنها به درد تنهایی و انزوا می خورد . عصری که تا صبح روز بعدش مشغول رنگ آمیزی بودم . رنگ بر روی دیواری که به اندازه یک ساختمان ۴ طبقه بتونه می خواست . و سابیدن و تمیز کردن و هزار کوفت دیگر که همه را انجام دادم !
شوق تحصیل نبود . شوق انزوا و تنهایی در بستر دور افتاده ای از ناکجا آباد بی همه چیز ...
صاحب خانه زنی پیر و ژنده پوش بود با چشمانی حیض و دریده که برای بیان دروغ اکتفا به آیات قرآن از نبض وجودیش بر میخواست . و ایجنتی که پسرش بود . پسری به سن ۴۰ ساله یا شاید بیشتر که دبیر مدرسه راهنمایی عشایر بود که برای تحصیلات تکمیلی به تازگی در رشته تحصیلات ابتدایی دانشگاه پذیرفته شده بود و به قولی دانشجو محسوب میشد .
در یکی از همین روزها در همین اتاق بس کوچک و تاریک که هیچ پنجره ای به بیرون نداشت .
تنهای تنها بودم . اگر صاحب خانه ٬ آن زن پیر و فرسوده که انگار ساعت ها حرف برای گفتن داشت برای سرکشی به منزل که چه عرض کنم به آن اتق و حیاط آسفالتش که کمپرسور هم خرابش نمیکرد ٬ نمی آمد انگار تا چند روز هیچ مزاحمی نداشتم .
خودم بودم و خودم ...
ناهار و صبحانه و شام هم که غذای خاصی نبود و متشکل بود از بیسکویت دیجستیو ساقه طلایی آن جا . چون بیسکویت ساقه طلایی مینو آن جا حکم بطری هایپ در صحرا را داشت ! و بطری نوشابه مشکیو معلوم نبود تولید کدام شرکت جهنم دره ای بود که باید یک بار دیگر هم برای برگرداندن بطری خالی به مکان خریداری شده مراجعه میکردی .
بعد از ظهری از خانه خارج شدم . این بار به آن کوچه بن بست یک متری که مثل همیشه انگار تمام آشغال های شهر که با سرکردگی باد آن جا تجمع داشتند را با دقت نگریستم .
آشغال ها تشکیل شده بود از پوست بستنی و پفک و چیپس و شکلات هایی با مارک ها و عنوان هایی که تو هیچ جای دنیا پیدا نمیشد . مارک هایی که انگار مختص این ده کوره های کوچک بودن از طرف کارخانه هایی با تعداد نیروی انسانی ده نفر ویا کمتر و یا شاید بیشتر با مواد اولیه نامعلوم بدون هیچ شماره ( پروانه ساخت و بهره برداری ) تولید شده بود و توسط کودکانی که تهی و تهی و تهی از فرهنگ بودن همانند اجداد و نیاکانشان به استعمال رسیده بود . (به به نمکی ٬ تپلی نمکی ٬ نیمروز ٬ نی نوشمک ٬ آلوچه باغ بالا و ...)
از کوچه کوچک خارج شدم و به کوچه بزرگتری که خاکی بود و انگار سال ها و سال هاست که هیچ رفتگری از آن جا حتی گذر هم نکرده . شاید عبور گیچ او باعث میشده که از حس هم نوع دوستی و یا عشق به شغلش دستی بر سر روی آن جا بکشد که این کار هم از فرهنگ آن مردم به دور بود حتی یک رفتگر که عضو یونیسف باشد . شاید هیچ شهرداری و ارگان دولتی به جز یک کلانتری که مسئول اذیت و آذار دانشجویان بود وجود نداشت .
به آن کوچه دراز هم که هر روز چند پسر بومی به قصد دید زدن دانشجوها و یا دختران مدرسه راهنمایی برای همیشه آن جا اتراق کرده بون هم به دقت نگاه کردم . چون میخواستم در راه برگشت دیگر به چیزی خیره نشوم .
پیرمرد نابینایی که انگار در همان نزدیک سکنا داشت - البته هر کجای آن شهر که بودی ٬ هر جای دیگر نزدیک محسوب میشد- با عصای چوبی کهنه و هزار پیچ و خمش که هیچ شباهتی به عصای سفید نابینایان نداشت ٬ هم از آنجا گذر میکرد . سانحه ای غیر تکراری نبود . این ها رو میشد هر روز روزی هزاران بار دید .
از کوچه در آمدم و استناد به جمله قبلی داروخانه همان نزدیکی بود . داروخانه ای که اگر کسی از درد سرما خوردگی در حال موت بود برای دلخوشی هم که شده دوزی استامینوفن پیدا نمیشد .
ناگفته نماند که بسته های قرص زیادی از شهر با خودم برده بودم اما کار از محکم کاری عیب نمیکنه .
وارد شدم و پس از نام بردین چندین قرص و اظهار عدم موجود بودن از سوی مسئول داروخانه که او هم هیچ شباهتی به یک پزشک یا دکتر یا لیسانسه داروسازی نداشت . مجبور به خرید قرص های دیگری با دوز بسیار پایین در حد ۱ یا ۲ میلی شدم .
من که از طبابت زیاد نمیدونستم اما حس می کردم که فرقی نباید داشته باشه تنها کافیه تعداد بیشتره رو مصرف کنی . شاید و شاید ۴ تا ۱ میلی کار همان ۴ میلی رو میکرد .
نزدیک ها بعد از ظهر بود . به سوپر مارکت نه نه همان بقالی که نزدیکمان بود رفتم . از ماست و پنیر دست ساز تا پیازهای جوانه زده به اندازه ۱۰ سانت و جوجه و مرغ و حلوای خانگی و معروفترینشان نان کُماج و ... میفروخت . تا چند نخی سیگار بگیرم اما به جز مگنا که سیگاری ها میدانند چیست ٬ سیگار دیگری نداشت .
مجبور شدم به دلیل بد مسیر بودن و راننده تاکسی های حرام خوار که ...
مسافت زیادی پیاده بروم تا به دکه ای که در آن شهر پست مدرن محسوب میشد برسم که تنوع سیگار بیشتری دارد . چند نخی سیگار مُر خشک شده خریدم ( به دلیل گرانی بومی ها همان مگنا راترجیح میدادند .انگار مگنا سیگار رایج آن جا بود و خشک بودنش امری بود طبیعی.) بماند که دو برابر حساب کرد .
دیگر انگار چیزی لازم نداشتم . برای خوردن قرص ها تنها آب لازم بود . با وجود این که من برای خوردن قرص آب نمیخورم اما تعداد زیادی بود و شاید آب لازم بود که آن هم در همان خانه پیدا میشد . دیگر گرم یا سردش هم زیاد فرقی نداشت ٬ فقط کافی بود موجب راحت تر بلعیدن قرص ها شود .
به خانه و اتاقک برگشتم .
اتاقی که یکی از دوستانم برای بغض تنهایی هایش آن جا می آمد تا که دلش گرفته شود و پر سوز برود و اشکی در راه بریزد
اتاقکی که همیشه زمزمه نوای فرهاد مهراد و فریدون فروغی با لحنی آرم زمینه دیگر صداهایش را تشکیل میداد .(آن هم آن ضبط به اصطلاح دو کاست فکستنی که تنها یک کاستش به زور میچرخید.)
تمام همدم تنهایی های ما آن بود و چراغ نفتی ای با مارک تجاری معروف دهه ۴۰ علاءالدین وهر از گاهی بخاری ای با آجرهای کوچک نسوز قدیمی که به دلیل این که همیشه باید کپسولی به پشتش آویزان میکردی و آن جا گاز نیز حکم بقیه چیزهای نایاب را بازی میکرد ٬ کمتر استفاده میشد .
ناگفته نماند که نفت هم همانند گاز بود با این تفاوت که در حیاط ما در قسمتی که به دلیل تدابیر صاحب خانه به صورت گِل باقی مانده بود و آسفالت نشده بود ٬ بشکه ای نصفه نفت بود .شاید اسمش باغچه بود با فضایی به طول ۲ متر و عرض ۱ متر با درخت رزی خشک شده که هر سال تنها و تنها یک خوشه قوره میداد که هیچ وقت انگور نشد که هرچه صبر کردیم ز قوره انگور هم نساختیم چه رسد به حلوا .
زمستان ها به سختی با شیشه شربت اکسپکتورانتی که غنیمت سرماخوردگی بود و با بندی که باند رول جعبه شیرینی بود و به دهانه شیشه با ظرافت خاصی بسته شده بود ٬ از این بشکه ۲۲۰ لیتری پس از پس زدن یخ و برف از دهانه کوچک آن که به اندازه همین شیشه قهوه ای مریض بود نفت میکشیدیم ! شیشه که به صورت کامل هم پر نمیشد و از روی صدای قل قل آن میشد تشخیص داد چه حجمی از نفت را در خود جای داده ٬ ۴۷ تا از آن تقریباْ چیزی حدود ۳ لیتر نفت را استخراج میکرد .
پس از اندکی آرامش شروع به خوردن قرص ها کردم . با حوصله و آرامش .
یادم نیست چرا صدای فریدون فروقی به گوش نمیرسید ٬ به احتمال قریب به یقین برق آن روز قطع بود که امیدی به وصلش به این زودی ها نمیرفت.
یکی پس از دیگری . اولی ٬ دومی ٬ سومی و چها ....
به خاطر سپردن تعدادش کاری مشکل بود اما همه را خوردم . حتی خشاب هایی که نصفه بود و ۱۰ تایی کامل نبودن .
شاید به ۶۰ یا ۷۰ یا بیشتر میرسید .
روی تخت دراز کشیدم . نزدیک غروب بود . انگار غروب به آهستگی رخ میداد . آهسته تر از هر روز دیگر .
انگار گردش زمین هم کند شده بود . آسمان غروب را ناقص از پشت شیشه های کوچک دریچه های فلزی درب از روی تخت نظاره گر بودم و کامی هم از سیگار سندگی میکشیدم .
اختتامیه سیگار را با اختتام زندگی آداپت و همزمان کرده بودم . انگار توازن بالانسی سوختن سیگاری که بلند تر از سیگار های معمولی بود کمک می کرد تشخیص اتمام حجم ناهمگون زندگی .
ترس از هیچ چیز مزاحمت کوچکی ایجاد نمیکرد !
فشار قبر ٬ شب اول قبر ٬جهنم و آتش های سوزان و رودهای مذاب ویا دیگر داستان هایی از این قبیل که شاید برای دیگران رعب آور بود .
چشم هایم به خواب رفت . و پس از چشمانم خودم . شاید ۲۰ یا ۳۰ دقیقه ای به طول انجامید . انتظار بیدار شدن در جایی دیگر را داشتم یا از نظر داروین دیگر بیدار نشدن را .
فردا یا پس فردای آن روز با لرزش بسیار بسیار شدیدی از خواب برخواستم . انگار تمام انتظارات و دیگر برنامه ها نقش بر آب شده بود . من همان جا بودم همان تخت ٬ همان اتاق ٬ همان آش و همان کاسه تنها در زمانی دیگر از گذر و چرخش این زمین دور افتاده در کائنات .
تنا لرزش بود و رعشه شدیدی که تمام بدنم را تسخیر کرده بود به سختی خودم را به دستشویی کوچکی که در کنار آن حوض کذایی در حیاط بود رساندم .
انگار فشار اسید مانندی مثانه های را گاز میگرفت اما هیچ چیزی از بدنم خارج نشد تنها حال تهوع بود . انگار تمام سلول ها خشک شده بودن . از مُردن بعضی از آن ها اطلاعی نداشتم . تنها لرزه ای که شباهتی به ویبراتور گوشی های موترولای سابق داشت بدنم را به حرکت در می آورد . حس میکردم از درون هم میلرزم . مثل انسان های تب و لرز کرده اما در ابعادی چند برابر .
تنها توانستم کشان ٬ کشان به داخل اتاق برگردم و از باقی مانده آب آفتاب خورده و گرم شده چند جرعه ای بنوشم . شاید نتوان اسمش را نوشیدن گذاشت . چشمم به خشاب های خالی قرص ها که میخورد ٬ به ناگاه حالم به هم میخورد . به سختی به تخت باز گشتم و بی اختیار به خواب رفتم .
اما این خوابی بود که میدانستم به دنبالش بیداریی هست . بیداریی که هیچ گاه ایده آل و سزاوار نبود .

بیداری که پیامدش زندگی بود و بس
زندگی و زندگی و زندگی
و این منم . تنهای تنها در آستانه فصلی گرم و سوزان

از این نماز میت هم حالم به هم میخوره ...
دلخوشی ما به جوانان نه پرایدها و دیگر سواری هایی ست که هنوز تعویض پلاکی انجام نداده اند !
این روزها مثل شیر فاسد شده ٬ مثل رب گوجه فرنگی کپک زده ٬ مثل ماست ترش کرده ٬ مثل سیب کال کرم خورده و فاسد شده و ... خرابم !
گربه ای دیدم به مانند روزگارم سیاه بود .
خوبی خودکشی از طریق دار اینه که حداقل کالبد شکافی نمیشی !

به او گفتم : بگو نگه داره دو تایی پیاده شیم . من حساب میکنم !
راننده : دنیا ....... زندگی
او از سمت مسئول بریدن نون به سمت کسی که از مردم پول میگیره و نون رو میده . ترفیع پیدا کرده بود .
امروز به شغل و کار ویزیتورهای کانـــ دوم می اندیشیدم !
( خصوصاْ در جامعه ما اگه یه زن این کارو انجام بده )

